مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

94

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و حسن دو ماه بماتم‌دارى نشسته ، به پيش ملك نميرفت . ملك ، وزارت به ديگرى سپرد و فرمود كه خانهء نور الدين ، مهر كرده ، ضياع و عقار و بساتين و اموالش را بگيرند . وزير نو با خادمان ، قصد خانهء نور الدين كرد كه خانه را مهر كرده ، حسن را بقيد آرند . مملوكى از مماليك وزير نور الدين در ميان ايشان بود . بر خود هموار نكرد كه پسر ولى نعمت او را بخوارى بگيرند . در حال ، پيش حسن بدر الدين بشتابيد و ديد كه محزون نشسته است . واقعه بر او بيان كرد . حسن گفت : فرصتى هست كه به خانه رفته ، چيزى بردارم و آن را توشهء غربت كنم ؟ مملوك گفت : از مال در گذر و خود را نجات ده . حسن بدر الدين چون سخن مملوك بشنيد ، راه بيابان پيش گرفت و نميدانست بكدام سو رود . تا اينكه راهش بگورستان افتاد . چون مقبرهء پدر بديد ، ببقعه اندر شد . هنوز ننشسته بود كه يك نفر از اهل بصره رسيد . گفت : اى وزير با تدبير ، چرا بدينگونه پريشانى ؟ حسن گفت : همين ساعت خفته بودم ، پدر را بخواب ديدم كه بسبب ترك زيارت مقبره‌اش با من بخشم اندر است . من بسى ترسيدم . برخاسته ، به زيارت قبر وى آمدم و اكنون همىخواهم كه يك كشتى از كشتيهاى خود بهزار دينار زر به تو بفروشم و در احسان پدر صرف كنم . بصرى ، كيسهء زر بدر آورده ، هزار دينار بشمرد و گفت : اى آقاى من ، خطى بنويس و مهر كن . حسن ، قلم گرفته ، بنوشت كه : نويسندهء اين خط ، حسن بدر الدين بفروخت بفلان بصرى ، يك كشتى از كشتيهاى پدر خويش را بهزار دينار زر نقد و قبض ثمن كرد . پس بصرى ، خط گرفته ، برفت و حسن ، ملول نشسته ، بر احوال خويش هميگريست تا اينكه شب درآمد . حسن در همان جا بخفت . چون گورستان ، مكان جنّيان بود ، جنيّه مؤمنهء بدان بقعه بگذشت . ديد كه بقعه از پرتو حسن بدر الدّين روشن گشته . جنيه را شگفت آمد و بر هوا بلند شد . عفريتى را بديد . بر او سلام كرد و گفت : از كجا ميآئى ؟ عفريت گفت : از شهر مصر ميآيم . جنيه گفت : من از بصره همىآيم و پسرى بگورستان خفته يافتم كه در خوبى بجهان اندر مانند ندارد . با من بيا بتماشاى او رويم . پس هر دو ببقعه